Geschichten auf persisch-داستانهایی به زبان فاسی

شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد

Geschichten auf Persisch-شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت.

این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آنرا ارزان بفروشد

کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی است

آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم

اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است

نویسنده ناشناس


داستان ترس شمع

Geschichten auf persisch-داستان ترس شمع

یک روز یک چوب کبریت به شمع رسید و گفت: “من دستور داده ام که شما را روشن کنم

 نه! شمع ترسید و بهت زده شد. “فقط اینکار را نکن. اگر آتش بگیرم، روزهایم به شماره میاافتد! دیگر هیچ کس زیبایی من را تحسین, Oh نخواهد کرد! و شروع به گریه کرد

چوب کبریت پرسید: آیا تو می خواهی تمام زندگی خود را سرد و سخت نگه داری بدون اینکه واقعا زندگی کرده باشی؟

شمع: اما سوزش به من آسیب می رساند و نیروی من را از بین می بر. شمع به طور مبهم و مملو از ترس گریه می کرد

چوب کبریت پاسخ داد: “این درست است. اما این راز میسیون ماست: کار تو روشن کردن و نور بخشیدن است. اما کار من بسیار کم. اگر تو را  روشن نکنم، معنای زندگی ام را از دست خواهم داد. من اینجا هستم تا آتش را روشن کنم. شمع تویی. تو باید برای دیگران بدرخشی و گرما دهی. تمام درد و رنج و نیروی تو تبدیل به نور می شود. وقتی مصرف می شوی گم و کم نمیشی. دیگران آتش شما را بر دوش خواهند کشید. فقط اگر تو شکست بخوری، آنوقت خواهی مرد

سپس شمع فتیله خود را تیز کرد و پر از انتظار گفت: “التماس می کنم ، مرا روشن کن

نویسنده ناشناس